X
تبلیغات
نماشا
رایتل
زمان ثبت : جمعه 9 آبان‌ماه سال 1382 در ساعت 11:43 ب.ظ
نویسنده : مهرانا
عنوان : از پدر مادرم متنفرم!


سلام به همه دوستای گلم. اول از همه بگم واقعا متاسفم که چنین مرد بزرگی مثل آقای ویگن سلطان جاز رو اونم با این وضع از دست دادیم من که خیلی متاثر شدم.مخصوصا وقتی مصاحبه با ویگن عزیز رو قبل از عمل دیدم . درحالی که اصلا صداش بالا نمیومد گریه میکرد و با التماس میگفت من دلم میخواد دوباره واسه مردمم بخونم واقعا بسی جای تاسف داره. روحش شاد. بعدشم... آهان بگم که به خاطر مشغولیاتی که دارم نمیتونم زود زود آپدیت کنم واسه همینم هفته ایی یه بار شنبه ها آپدیت میکنم. از همه اونایی که تند تند به من حقیر سر میزنن واقعا ممنونم و منو شرمنده خودشون ومرامشون میکنن. اینبار میخوام واستون حرف دل بعضی از دوستهام و حرف خیلی از جوونهای امروز رو بنویسم.ولی امیدوارم حرف دل شما دوست عزیز نباشه.

از پدر مادرم متنفرم!

واقعا خسته شدم. خیلی وقته که حرفهامو درون خودم پنهان میکنم اما امروز به مرز انفجار رسیده ام. تا کی باید ساکت بمونم؟ یکنواختی زندگی این روزها تو سرم میکوبه و من حتی از فکر کردن به مرگ هم خسته شدم. یه زمونی جوون شادو سر حالی بودم اما امروز چی؟ افسردگی اونقدر منو توی چنگال خودش محصور کرده که باز کردن چشمام هم کار بیهوده ایی به نظر میرسه چه برسه به کارهای دیگه.

طرف صحبتم با شما پدر مادرهاست . پدر مادرهایی که با ما نیستید و حرفهامونو نمیشنوین. من از دست پدر مادر خودم به مرز جنون رسیده ام.

مادر من فقط از من ایراد میگیره نشد یه بار واسم ارزش قائل بشه. هر وقت میخوام باهاش حرف بزنم میگه: مگه بابات گوش نداره؟ برو با اون حرف بزن!

پدرم هم مثل اون با بی حوصلگی منو دوباره به اون پاس میده.

اونها خیلی خوب از پس مخارج خونه بر میآن اما در تامین نیازهای روحی...به هیچوجه. مادیات زندگی اونقدر غرقشون کرده که هیچ توجهی به احوال روحی و روانی من ندارن.

نمیدونم چه گناهی منو به این روز کشونده. بی توجهی پدر و مادرم کلافه ام کرده. من فقط میخوام برای حرفهام گوش شنوایی پیدا کنم اما افسوس که همه پدر مادرها ظالمند(!) من از پدر و مادرم متنفرم هرچند که روزی به جای این تنفر عشق و علاقه ریشه داشت. اما امروز جز نفرت هیچ واژه دیگه ایی واسه توصیف حس خودم ندارم. من محکوم به داشتن همچین حسی هستم و این همه ناشی از ارزشی هستش که هیچ وقت در پیشگاه پدرومادرم نداشتم.

 

 

من از طرف خودم میخوام از این پدر مادرها بپرسم چرا آخه چرا بچه دار شدن؟ و این تفاوت نسلها چرا روز به روز شکافش بزرگتر وعمیق تر میشه کار این جوونها به کجا میکشه ؟آیا ممکنه اونا در آینده بتونن با بچه هاشون غیر از اینی که باهاشون رفتار شده رفتار کنن؟
توجه:
دوستای خوب اگه ابتدای متن رو خوب مطالعه کرده باشین من نگفتم این مشکل مربوط میشه به من . گفتم به بعضی دوستام و جوونهای این دوره . من بیشتر از همه شما ها پدر مادرم رو دوست دارم و میدونم توی این دنیا هیچ چیز به اندازه پدر و مادر عزیز نیست و برای آدم میمونه . من خاک زیر پای همه پدر مادر ها هستم . ولی به هر حال اینم جز مشکلات بعضی از جوونهاست. ممنون از راهنمایی هاتون.