X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1382 در ساعت 01:33 ق.ظ
نویسنده : مهرانا
عنوان : آیا روزی میرسه که دعای من مستجاب بشه؟

خدا نکنه عفریت زشت فقرطوری چنگ در تار و پود خانه ایی بزنه که کودک خردسال اون رو نیز برای امرارمعاش به صحنه کوچه و خیابون بکشه.

خدا نکنه لطف و محبت مادرانه معلمی با کودک نحیف خودش جای خودش رو به زمختی و خشونت بازار کار بده!

خدا نکنه...........

من این حرفها رو میگم اما میدونم این دعاها همیشه مستجاب نیست .

کارگران کوچیک کوره پز خونه ها -  بچه های دستفروش خیابونها - واکسی های خردسال - بچه های سرمایه دارتر!  با اندوخته ای به اندازه یه وزنه برای سنجش وزن آدما - پادوهای کم سن وسال ....

نمونه هایی از عدم استجابت دعای من هستن !

اگه بگید از این حرفها براتون نگم نمیگم!

اگه این حقایق آرامش فردی بعضی از  شما رو به هم میزنه نمینویسم!

بیاید سنگامونو باهم وابکنیم. جنگ اول به از صلح آخر. دوست دارید باهم از مدینه فاضله ای بگیم که توی اون هیچ اثری از ناهنجاریها و ناکامیها نیست؟ یا بعضی وقتها دستی به سر وروی حقایق بکشیم؟این فراز و فرود جامعه ماست...

اگر به مذاق شما خوش نمیاد کاری نداره همین حالا از این صفحه عبور کنین.

جشن عاطفه ها هم نزدیکه همیشه میگیم بیایم شادیهامونو قسمت کنیم اما واقعا کی میدونه کدوم از ماها تقسیممون بهتره تا جمعمون؟

   



زمان ثبت : چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1382 در ساعت 02:50 ق.ظ
نویسنده : مهرانا
عنوان : شراب وآب

       شراب وآب

گفتم که چیست فرق میان شراب و آب

که این کند خنک دل و آن یک کند کباب

گفتا خنده عشق است در سرشک

لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

 

1: یه گله دارم من مطلب پایینی رو خیلی دوستش دارم ولی مثل اینکه دوستان زیاد لطف نداشتن بهش.

2: آقاخیلی بحث این اکانت زیاد شده و مسئله وخیمی شده اااا زنگ زدم خونه ندا دارم حرف میزنم میدونین برگشته به من چی میگه؟ میگه مهرانا تو حرف نزن بذار من حرف بزنم الآن دی سی میشی! بچم دی سی شدنهای من زیادی روش تاثیر گذاشته.

3: دیگه آخر این هفته کار آموزیمون تموم میشه ولی خداییش خیلی حالیدیم . یه کارهایی کردیم و یه اتفاقاتی افتاد که خیلی بامزه بود . آقا یه روز سر مریم خیلی شلوغ بود(آخه بیچاره بچم تحویلداره ) ولی ما بیکار بودیم آخه خیر سرمون زیر دس اون کار میکنیم . مام از سر بیکاری گفتیم یه زنگی بهش بزنیم . آقا دست بر قضا کسی نبود گوشی رو بر داره مریم هم رفت گوشی رو بر داشت آقا هی میگفت الو بفرمایید ما هی پشت گوشی میخندیدیم یه دفعه نیگاش به ما افتاد گوشی و قطع کرد و دهنمونو سرویس کرد ولی همچنان میخندیدیم.

ندا رو یه روز فرستادن قسمت بایگانی پرونده ها رو ردیف کنه رفتم طبقه بالا ببینم چی کار میکنه آقا شبیه کارگر افغانی ها شده بود اون روز تا شب خوابیده بود بچم هلاکیده بود.

4: ااااااااا یادم رفت بگم 17 شهریور تولدم بید .

 



زمان ثبت : چهارشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1382 در ساعت 07:11 ب.ظ
نویسنده : مهرانا
عنوان : (( آرامگاه عشق))

  شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد 
  که تواند همه شب گریه بی شیون کرد

 

 

بی تاب و ناتوان و پریشان و بیقرار

برسر زدم گریستم از دست روزگار

گفتم که: ای ترا به خدا سایبان پیر

با من بگو که خفته در این گور مرگ بار؟

کز درد تلخ مرگ وی   این قلب اشکبار

خود را در این شب تنها و تار کشت

پیر خمیده پشت

جانم به لب رسید بگو قبر کیست این؟

یک قطره خون چکید به دامانم از درخت

چون جرعه ایی شراب غم از دیدگان مست

فریاد بر کشید که ای فرد تیره بخت

بر سنگ سخت گور نوشته است هرچه هست

بر سنگ سخت گور

از بیکران دور

با جوهر سرشک

دستی نوشته بود:


              ((
آرامگاه عشق))

 

 

 نظرات